تبليغاتX
خرابات مغان

خرابات مغان

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو خانه می بینی و من خانه خدا می بینم

 

 

 

 

 اصل ۲۷ قانون اساسی:   تشکیل

 

 

 اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون

 

 

 حمل سلاح، به شرط آن که مخل

 

 

 به مبانی اسلام نباشد آزاد است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 9:52 AM  توسط ترنج  | 

 
 
تا حالا به کلمه آفاق فکر کردی؟
آفاق یعنی افقها
در هر قسمت از زمین که وایسی دو افق وجود داره !
ما بی نهایت افق داریم

منظور بی نهایت بودن افقهاست
حالا این رو ربطش بده به آدمها
یعنی هر کسی می تونه یک جور باشه

هر کسی می تونه از یک نقطه زمین در باره هر موضوعی که فکرش رو بکنی یه جور فکر کنه می بینی چقدر تنوع وجود داره ؟
با این دید به اطرافت نگاه کن

یک نگاه دوباره. از اول نگاه کن.
به هر کسی می تونی حق بدی که اون جوری که هست باشه،
چون غیر اون بلد نیست
غیر اون یاد نگرفته

وقتی از این دید نگاه کنی دو تا نتیجه می گیری :
۱ـ بقیه هر جوری می تونن باشن و هر جوری که بخوان فکر کنند
پس مختارند که ازاد باشن تو نباید تغییرشون بدی
 
۲ـ می فهمی خودت مختاری
هر باوری و هر فکری رو انتخاب کنی
چون در جایی که همه مثل هم می اندیشند در واقع کسی نمی اندیشد.
 
دقت کردی توی خانواده ها هر جوری مادر بزرگها فکر می کنن
به طور صد در صد غیر ارادی همه هم همین جوری رفتار می کنند .

دقت کن
به خانواده پدرت و خانواده مادرت
!
اگر مادر بزرگت زن مهربونی بوده همه مهربونی بلدند. همه روابط سالمی با هم دارن
و گرنه نه که ...
 
تو مختاری . در مورد همه چیز . در مورد زندگی . افکارت . انتخاب همنشین هات.
تو هزار راه نرفته داری . هر وقت کسل شدی به کلمه آفاق فکر کن
و بدون که تو صد در صد مختاری.
تفاوت خودت را با دیگران باور کن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 10:10 PM  توسط ترنج  | 

 


تا حالا عادت داشتید اشیاء بی مصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی – کی میدونه چه وقت – شاید به دردتون بخوره؟


تا حالا شده که پول هاتون رو جمع کنین و به خاطر اینکه فکر می کنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟


تا حالا شده که لباسهاتون، کفشهاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون و چیزای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟

درون خودت چی؟ تا حالا شده که خاطره ی سرزنش ها، خشم ها، ترس ها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟


دیگه نکن! تو داری بر خلاف مسیر کایابی خودت حرکت می کنی!

باید جا باز کنی ... ، یه فضای خالی تا اجازه بده چیزای تازه به زندگیت وارد بشه.


باید خودتو از شر چیزای بی مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد بشه.


قدرت این تهی بودن در اینه که هر چی که آرزوش رو داشتی ، جذب می کنه.


تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگهداری، نمی تونی جای خالی برای موقعیت های تازه بوجود بیاری.

خوبیها باید در چرخش باشن ....


کشوها، قفسه ها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن.

هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور ...


میل به نگهداشتن چیزای بی مصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب می کنه.

این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن ....

به جای نگهداشتن ...


وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور می کنیم ، احتمال تنگدستی رو ....


فکر می کنیم که فردا شاید لازم بشن و نمی تونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ...


با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت می فرستی :

که به فردا اعتماد نداری ...

و اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی

به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی مصرف خودتو سر پا نگه می داری

برقص

چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند

عشق بورز

چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای

بخوان

چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود

زندگی کن

چنانکه گویی بهشت روی زمین است

خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان

بذار نو به زندگیت وارد بشه

و خودت ...

به همین دلیل بعد از خوندن این مطلب ... نگهش ندار ... به دیگران بده ....

امید که صلح و کامیابی برات به ارمغان بیاره

آمین

منبع: http://sare2008.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 11:15 PM  توسط ترنج  | 

 

دیشب دوباره خواب دیدم، مثل همیشه

خوابی مبهم و شیرین

به شیرینی آن شکلات عید دوران کودکی

دیشب دوباره تو بودی و من

دست من در دستت

و من تو را باز مثل اون روزها بزرگ میدیدم

و تو که به من افتخار میکردی که باز هم شاگرد اول شدم

جایزه ام روسری صورتی و لبخند رضایت تو بود

دیشب مثل همان روزها بود

من نگران نبودم

جون تو بودی

و تو اینگونه برایم هستی

"میم" تو مهربانی

"الف" ات امنیت

"دال" تو درمان

و "ر"ات روشنایی بخش زندگیم

. . .

تو که رفتی همه را بردی،

من ماندم و همه ی

بی مهری ها،

نگرانی ها ،

دردها

و تاریکی های دنیا . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 7:55 PM  توسط ترنج  | 

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب

باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود

باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

فریبا شش بلوکی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/07ساعت 5:13 PM  توسط ترنج  | 

 

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت می کرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی کار را تمام کرد. او صاحبکار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید آخرین کار به آنجا آمد.

زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ای است از طرف من به تو، به خاطر سالهای همکاری. نجار، بهت زده و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او می دانست که خودش قراراست در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری تهیه می کرد و تمام مهارتی که داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.

این داستان ماست. ما زندگیمان را می سازیم. هر روز میگذرد. گاهی کمترین توجهی به آنچه که می سازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاقی غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود رابرای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم. فرصتها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.

شما نجار زندگی خود هستید و روزها چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود. یک تخته در آن جای می گیرد و یک دیوار برپا می شود.

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 3:24 PM  توسط ترنج  | 

 

هنوز روی درختها فقط جای کلاغه
گلها پرپرن ای وای
یه دیوونه تو باغه
دلم یک گل آتیش
تنم کوره داغه
ولی تو همه دنیا دریغ از یک چراغه

دریغ از یک چراغه

از اون گوشه دنیا به این گوشه رسیدم
نگین دنیا قشنگه قشنگی شو ندیدم
هنوز غم تو وجودم عذاب سینه سوزه
نگین گریه رو بس کن، نگین دنیا دو روزه
نگین دنیا دو روزه


کدوم ناله شب گیر،  کدوم ورد شبونه
کدوم طلسم و جادو دعای عاشقونه
از این گوشه دنیا به اون گوشه دنیا
منو به آشیونه به یارم میرسونه
به یارم میرسونه , به یارم میرسونه

کدوم جاده کدوم راه، کدوم اشک و کدوم آه
کدوم ابرو کدوم اوج، کدوم موج و کدوم ماه
از این گوشه دنیا به اون گوشه دنیا
منو به آشیونه به یارم میرسونه
به یارم میرسونه , به یارم میرسونه

هنوز قافله عشق به منزل نرسیده
قریقیم و صدامون به ساحل نرسیده
به ساحل نرسیده

هنوز اشک تو چشمام،  نگام خیره به راهه
نه آفتاب و نه مهتاب، چقدر دنیا سیاهه

چقدر دنیا سیاهه

کدوم جاده کدوم راه، کدوم اشک و کدوم آه
کدوم ابرو کدوم اوج، کدوم موج و کدوم ماه
از این گوشه دنیا به اون گوشه دنیا
منو به آشیونه به یارم میرسونه
به یارم میرسونه , به یارم میرسونه
به یارم میرسونه . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت 1:22 PM  توسط ترنج  | 

عرضی نیست، جز 

 

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من

                          غم هجران نکند قصد دل آزاری من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 9:17 PM  توسط ترنج  | 

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها2تا، بعضی‌ها 4، بعضی‌ها تا7 سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 3:3 PM  توسط ترنج  | 

بوی عیدی، بوی دود، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم.

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم.

 

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم.

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم.

 

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بوته‌های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم.

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم.

 

عشق یک ستاره ساختن با پولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم.

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم.

 

بوی باغچه بوی حوض، عطر خوب نسرین

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم.

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 10:42 AM  توسط ترنج  | 

 

یک سقا در هند دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از یک سر میله‌ای آویزان می‌کرد و روی شانه‌هایش می‌گذاشت. در یکی از کوزه‌ها شکافی وجود داشت. بنابراین در حالی که کوزه سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه‌ی ارباب می‌رساند ، کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می‌کرد.

برای مدت دو سال این کار هر روز ادامه داشت. سقا تنها یک کوزه و نیم آب را به خانه‌ی ارباب می‌رساند. کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می‌کرد. موفقیت در رسیدن به هدفی که برایش ساخته شده بود. اما کوزه شکسته، بیچاره از نقص خودش شرمنده بود و اینکه تنها می‌توانست نیمی از کاری را که برای انجام آن ساخته شده انجام دهد، ناراحت بود.

بعد از دو سال ، روزی در کنار رودخانه کوزه شکسته به سقا گفت : من از خودم شرمنده‌ام و می‌خواهم که از تو معذرت خواهی کنم. سقا پرسید : چه می‌گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟ کوزه گفت : در این دو سال گذشته من تنها توانسته‌ام نیمی از کاری را که باید ، انجام دهم چون شکافی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه اربابت می‌شد. به خاطر ترکهای من ، تو مجبور شدی این همه تلاش  کنی ولی باز هم به نتیجه خوبی نرسیدی.

سقا دلش برای کوزه شکسته سوخت و با همدردی گفت: از تو می‌خواهم در مسیر باز گشت به خانه ارباب ، به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی.

در حین بالا رفتن از تپه، کوزه شکسته خورشید را نگاه کرد که چگونه  گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این او را کمی شاد کرد. اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می‌کرد. چون دید باز نیمی از آب نشت کرده است.برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد. سقا گفت : من از شکافهای تو خبر داشتم و ار آنها استفاده کردم. من در کنار راه ، گلهایی کاشتم و هر روز وقتی که از رودخانه بر می‌گشتیم ، تو به آنها آب می‌دادی.برای مدت دو سال ، من با این گلها ، خانه اربابم را تزیین کرده‌ام. بی وجود تو ، خانه ارباب نمی‌توانست این قدر زیبا باشد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 4:47 PM  توسط ترنج  | 

از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد؛ خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد؛ فرمود: لازم نیست، روحش سالم است، جسم هم موقت است.

از او خواستم لا اقل به من صبر عطا کند؛ فرمود: صبر حاصل سختی و رنج است، عطا کردنی نیست، آموختنی است.

گفتم مرا خوشبخت کن؛ فرمود: نعمت از من، خوشبخت شدن از تو.

از او خواسم مرا گرفتار درد نکند؛ فرمود: رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکترت می کند.

از او خواستم روحم را رشد دهد؛ فرمود: خودت باید رشد کنی، من فقط شاخ و برگ اضافیت را هرس می کنم، تا بارور شوی.

از او خواستم کاری کند از زندگی لذت کامل ببرم؛ فرمود: برای این کار من به تو زندگی دادم.

از خدا خواستم کمکم کند همانقدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم؛

خدا فرمود: بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد. 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 9:21 PM  توسط ترنج  | 

 

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم
کرد

و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد


من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم


و زخمهای من همه از عشق است
از عشق عشق عشق


من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام


و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی
بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد  . . .

 

وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر

قلب چراغهای مرا تكه تكه می كردند


 

وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا
با دستمال تیره
قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می
پاشید

وقتی كه زندگی من دیگر

چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت
دیواری

دریافتم  باید   . . . . ..     باید     . . . . . . .      باید

             دیوانه وار دوست بدارم   . . .  . . . . . . 

 

                                                        فـر وغ فرخـزاد

 
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 1:35 PM  توسط ترنج  | 

 

 

من پری کوچک غمگينی را می‌شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد و دلش را در يک نی‌لبک کوچک می‌نوازد آرام آرام.  پری کوچکی که شب از يک بوسه می‌ميرد و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد . . .

"فـروغ فرخــزاد"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 4:21 PM  توسط ترنج  | 

 

 

 

روزگاری پادشاه ثروتمندی بود که چهار همسر داشت. اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست می‌داشت و او را با گرانبهاترین جامه‌ها می‌آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرایی می‌کرد. این همسر از هر چیزی بهترین را داشت.

 

پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست می‌داشت و او را کنار خود قرار می‌داد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نماید.

 

پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود. هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو می‌شد به او متوسل می‌شد تا آن را مرتفع نماید.

 

همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت می‌کرد. اما پادشاه این همسر را دوست نمی‌داشت و برعکس این همسر شاه را عمیقاً دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه می‌کرد.

 

روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد.

 

سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه‌ها را بر تن تو پوشانده‌ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده‌ام اکنون که من دارم می‌میرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد ؟

گفت: به هیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.

 

پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته‌ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟

گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت می‌برم!

 

پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه در مشکلاتم از تو کمک جواسته‌ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود ؟

گفت نه متأسفم من در این مورد نمی‌توانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط می‌توانم تو را داخل قبرت بگذارم! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!

 

در این هنگام صدایی او را به طرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!

هر کجا که تو قصد رفتن نمایی!

 

شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدایی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:

من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...

 

در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم. همسر چهارم: همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.

 

همسر سوم: دارایی‌ها، موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران می‌شوند.

 

همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده‌اند حداکثر جایی که می‌توانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.

 

همسر اول: روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش می‌شود. در حالی که روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی می‌کند .

 

پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 4:45 PM  توسط ترنج  | 

 

دکتر وین دایر:

هر كس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه‌ای به كسی بزند، بیشترین زیان را خود از آن خواهد دید، چرا كه هركس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است.

 

به هر كاری كه دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید، زیرا این شیوه‌ی زندگی معجزه آفرینان است.

 

تنها راه تغییر عادتها، تكرار رفتارهای تازه است.

 

درستكارترین مردم جهان، بیشترین احترام را به سوی خود جلب شده می‌بینند، حتی اگر آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمت‌یها قرار گیرند.

 

برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و ریشه كن كنید.

 

از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می‌توانید انجام دهید این است كه هر از گاهی به شادمانی دوران كودكی برگردید.

 

درون تو مشتی گوشت قرمز است كه دیدنش تو را با خودت مواجه نمی كند. تو لابلای آن گوشتهای قرمز درونت نیستی. آنجا را نگرد. خودت را در آرزوهایت خواهی یافت.

 

اگر مختارید كه بین حق به جانب بودن و مهربانی یكی را انتخاب كنید، مهربانی را انتخاب كنید.

 

دروغ انفجاری است در اعتماد به نفس تــو !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 9:45 AM  توسط ترنج  | 

 

 

خدا گفت: لیلی یک ماجراست. ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت: تنها یک اتفاق است بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد. رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.

خدا گفت: لیلی رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت: لیلی جستجو ست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.

خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.

و. . .

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.

لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت: لیلی زندگی است. زیستنی از نوع دیگر.

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون زیستی از نوعی دیگر را بر گزید.

و می دانست که : ”لیلی تا ابد طول می کشد“ . . .

 

* برگرفته از کتاب: لیلی نام تمام دختران زمین است. (عرفان نظرآهاری)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 10:2 AM  توسط ترنج  | 

 

 

 

نغمه گل سرخ آوای هوسناک عقابی است
و شميم رز سفيد آواز عشق کبوتر

اما هديه من به تو غنچه گلبهی رنگی است
که بر تاج گلبرگش سرخی عشق دارد

شهدعشقی ناب
لبريز از شوق بوسه بر لبانش ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 4:51 PM  توسط ترنج  | 

 

توکل مصداق کلید است؛

و دستی که کلید را می چرخاند، از برای گشایش، همان خداوند است .

حال این تویی؛ که تا چه اندازه این کلید را تصور یا واقعیت نمایی ،

و چند قدم برای گشایش به جلو آیی !

"منظور؛ صرف داشتن کلید و دست گشایش، هر دری دق الباب نگردد ! "

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 2:47 PM  توسط ترنج  | 

 

 

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می‌کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه؛ نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی.
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی، فکر می‌کردم چند دقیقه‌ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی؛ بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می‌خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.

با اون همه کارهای مختلف گمان می‌کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می‌کشیدی که با من حرف بزنی،
سرت را به سوی من خم نکردی
تو به خانه رفتی و به نظر می‌رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی‌کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری . . .
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم  تو در حالی که تلویزیون را نگاه می‌کردی، شام خوردی؛
و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب . . . ،فکر می‌کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آن که به اعضای خونوادت شب بخیر گفتی، به رختخواب رفتی، و فوراً به خواب رفتی.

اشکالی ندارد . . .
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می‌کنی.

حتی دلم می‌خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه‌ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خوب،من باز هم منتظرت هستم؛
سراسر پر از عشق تو .  .  .
به امید آنکه شاید امروز کمی وقت هم به من بدهی . . .

 


 

 

از تو تا ویرونی من، از تو تا مرز شکستن

فاصله وا کردن در، فاجعه صدای بستن

برای ضیافت عشق اگه شب شبه غزل نیست

اگه نور آینه به آینه، اگه گل بغل بغل نیست

برای گلدون دستات یه سبد رازقی دارم

بهترین قلبو تو دنیا برای عاشقی دارم...

ترسم از بی رحمی شب نیست

ترسم از دلتنگی فرداست

ترسم از شب مرگی آغاز

ترسم از تدفین قمریهاست

سهمی از رجعت انسان، سهمی از خدا شدن باش

سهمی از معجزه ی عشق، سهمی از معراج من باش!

از تو تا ویرونی من، از تو تا مرز شکستن.......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 10:0 AM  توسط ترنج  | 

 

من از این دنیا چی میخوام،  دو تا  صندلی چوبی

که من و تورو بشونه، واسه گفتن خوبی

من از این دنیا چی میخوام، یه وجب زمین خالی

همونقدر که یه اتاقک، بشه خونه ی خیالی

من از این دنیا چی میخوام، یه جعبه مداد رنگی

بکشم رو تن دنیا، رنگ خوبی و قشنگی

آدمای دست و دلباز، از توی قلک طاقچه

بردارن بذر محبت، واسه بارداری باغچه

من از این دنیا چی میخوام، دو تا بال برای پرواز

برم تا روز تولد، برسم به فصل آواز . . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 1:0 PM  توسط ترنج  | 

 

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
 
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
 
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

"شعر از رهی معیری"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 10:11 AM  توسط ترنج  | 

 

همیشه وقتی گرفتاریم خدا خدا میکنیم و تا میتونیم بهش غر میزنیم، ولی همین که در رحمتشو به رویمون باز می کنه یادمون میره که کجا بودیم و کی بود که این همه بهمون لطف کرد، وقت سپاسگزاری که میشه، سبب ساز این همه خوشبختی رو یادمون میره . . . ؟؟ ! ! !

خدای خوبم برای همه خوشبختی که بهم دادی، سپاسگزارم . . .

 

 

دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من

که دمم بی دم تو چون اجل آمد بر من

دل چو دریا شودم چون گهرت درتابد

سر به گردون رسدم چونک بخاری سر من

خنک آن دم که بیاری سوی من باده لعل

بدرخشد ز شرارش رخ همچون زر من

زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام

در خرابی است عمارت شدن مخبر من

شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کند

زود انگشت برآرد خرد کافر من

پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمع

از همه تشنه ترم من، بده آن ساغر من

بنده امر توام خاصه در آن امر که تو

گوییم خیز نظر کن به سوی منظر من

هین برافروز دلم را تو به نار موسی

تا که افروخته ماند ابدا اخگر من

من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویش

که ز جوی تو بود رونق شعر تر من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 10:25 AM  توسط ترنج  | 

 

 

 

اکنون که شب از نیمه گذشته و سکوت هم جا را فراگرفته، تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند؛ من با مهتاب سخن می گویم.

از تو از محبت و مهربانیت!

از عشق، دوست داشتن و صداقت تو!

از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو!

از ثانیه ها، دقایق و ساعتهای سخت و ملال آور جدایی و تنهایی!

از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم!

از روزهایی که با خیال و رؤیای با تو بودن سر می کنم!

از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود!

از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم!

حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم!

حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم!

 

آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطرافم را آب کرده؛

از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده؛

از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده؛

و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده؛

و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم؛

 

اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم.

چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده،

و مهتاب را برای شنیدن حرفهایم پیش کش نمی کند.

گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست.

حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم،

تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود،

و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم،

از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نگذارد.

دوستت دارم عزیز . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 3:6 PM  توسط ترنج  | 

 

 

 

می‌توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم، این کاغذ، این همه مورد خوب . . .
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده. . .

پیکر نازک تنها قلمم، زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!
می‌توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس. . .

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم.

راست گفتند می شود زیبا دید، می شود آبی ماند!

اما تو بگو. . .

گل پرپر شده را زیبایی است؟ رنگ مرگی آبی است؟

می‌توانی تو بیا، این قلم، این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته، و یک پنجره ساکت و بسته!
از من . . .  "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"
هر چه می‌خواهی از این صحنه به تصویر بکش . . .

صحنه‌ی پیچش یک پیچک زشت، دور دیوار صدا . . .

حمله‌ی خفاشان. . .  

جرأتش را داری که ببینی قلمت می‌شکند؟
کاغذت می‌سوزد؟

من دگر خسته شدم! می توانی تو بیا!
این قلم، این کاغذ، این همه مورد خوب
من دگر خسته‌ام از این تب و تاب

تو بیا و بنویس . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت 11:20 AM  توسط ترنج  | 

 

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی ـ غم ـ غرورـ عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: "آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت: "نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت: "آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد، اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب پرسید: "زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت: "زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 11:17 AM  توسط ترنج  | 

 

 

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

ـ چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.»

ـ اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

 مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

ـ ما خيلي تشنه‌ايم. من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

ـ بهشت!

ـ بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

ـ كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 11:32 AM  توسط ترنج  | 

 

 

 

 شاید این بزرگترین احترام خداوند به انسان باشد که هیچکس را یکسان و شبیه دیگری خلق نکرده است. تمامی انسانها منحصر به فرد هستند.

پس هر یک از ما در زندگی مسئولیت های منحصر به فردی هم خواهیم داشت. در حقیقت هر انسان قطعه پازلی منحصر به فرد است.

قطعه ای که تنها برای رسیدن به جایگاه قطعی خود می‌تواند تلاش کند و اگر این قطعات را با هم مقایسه کنیم در حقیقت نوعی مسموم شدن است.

پس یادمان باشد که هر یک از ما در این دنیای خاکی یکتا هستیم و بی نظیر؛ و توانایی‌ها و استعدادهای خاص خویش را دارا هستیم که در نوع خود بدون رقیب و ارزشمند است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 9:34 AM  توسط ترنج  | 

نگذار کسی یک اولویت در زندگی تو بشه

وقتي تو فقط يک انتخاب در زندگي اوني . . .

یک رابطه بهترین حالتش وقتیه که دو طرف در تعادل باشن.

 

 

هیچوقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن،

چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره،

و کسي که ازت بدش بياد باور نمي کنه.

 

وقتي دائم ميگي گرفتارم،
هيچ وقت آزاد نميشي.

وقتي دائم ميگي وقت ندارم،
بعد هيچوقت زمان پيدا نمي کني.

وقتي دائم ميگي فردا انجامش میدی،
اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد.

 

وقتی صبحها از خواب بیداری می‌شیم، ما دوتا انتخاب داریم،

برگردیم بخوابیم و رؤیا ببینیم، یا بیدار بشیم و رؤیاهامون رو دنبال کنیم.

انتخاب با شماست . . .

 

ما کساني که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم،
ما گريه مي کنيم براي کساني که به فکرمون نيستن،
و ما به فکر کساني هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن،

اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره.
اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.

 

وقتي تو خوشي و شادي هستي عهد و پيمان نبند،
وقتي ناراحتي جواب نده،
وقتي عصباني هستي تصميم نگير،

دوباره فکر کن . . . ، عاقلانه رفتار کن . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 9:57 AM  توسط ترنج  | 

 

 

 

 

 

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی.

پرنده گفت: من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت: نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید.

 انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می شود.‌ 

پرنده این را گفت و پر زد.  انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه‌های كوچك انسان دست گذاشت و گفت: یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بالهایت را كجا گذاشتی؟

 انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد .

 آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 11:32 AM  توسط ترنج  |